کجایی علی؟!!!
آنقدر رفيقم- رفيقم ميكند كه آدم آنها را نديده بهشان حسادت ميكند. علي دايي را ميگوييم كه با اين رفيقهاي سراسر دنيايش ما را كشته آن هم چه رفيقهايي؟ رفيقهايي كه 24 ساعته مراقب او بودند و از بس كه به او اعتماد داشتند شبي چند بار زنگ ميزدند تا ببينند او در خانه هست يا... ( يا ندارد، هميشه توي خانه بود!)
(ساعت 10 شب ) خونهاي علي؟ جايي كه نرفتي؟
« نه به جون داداش، كجا برم؟ خونه ام، داشتم ميخوابيدم ديگه
(ساعت دو شب) خونهاي ديگه؟ خيالم راحت باشه؟
« آره داداش، خونه ام... خواب بودم بيدارم كردي. تو هم بخواب، مطمئن باش خونهام داداش... دمت گرم كه زنگ زدي...شب خوش »
( ساعت دو نيمه شب ) به جون مادرم خونه ام... تو رو خدا بذار بخوابم...!
(ساعت چهار صبح ) ميدونم خونهاي علي جون، ما به تو اعتماد داريم... زنگ زديم حالت و بپرسيم! جون داداش جايي نرو بذار ما هم بخوابيم!





















